رویای تلخ

دوشنبه ، 11 شهريور 1398

اشتراک گذاری

بازدید


فکر می کردم اگر با یک پسر ایرانی ازدواج کنم شناسنامه ایرانی می گیرم و از آن پس بدون هیچ مشکلی به زندگی‌ام ادامه خواهم داد. با این حال سرنوشت به گونه ای پیش رفت که بعد از ازدواج برادرم با یک دختر ایرانی من هم ناخودآگاه عاشق برادر آن دختر شدم اما نمی دانستم روزگارم به تباهی کشیده می شود چرا که ...
زن 28 ساله در حالی که از شدت گریه و ناراحتی رنگ به رخسار نداشت، به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری میرزاکوچک خان مشهد گفت: در یک خانواده پرجمعیت و ضعیف به  دنیا آمدم. پدر و مادرم از اتباع بیگانه بودند و پس از مهاجرت به ایران در یکی از روستاهای اطراف مشهد ساکن شدیم. پدرم کارگر ساده ای بود و روزگار ما به سختی می گذشت  تا این که برادرم تصمیم گرفت با  دختری ایرانی ازدواج کند که در همسایگی ما زندگی می‌کرد. «مهلا» دختر خوب و نجیبی بود که عروس خانواده ما شد. من هم از همان روزهای اول رفت و آمدهای فامیلی مان که برادر مهلا را دیدم عاشق و شیفته او شدم. با این که فهمیدم او از همسرش جدا شده و یک پسر 10 ساله نیز دارد اما عشق مهیار مرا چنان کور و کر کرده بود که هیچ چیز برایم مهم نبود و تنها به ازدواج با او می اندیشیدم. برادرم زندگی خوب و آرامی را در کنار همسرش می گذراند، من هم در افکار خودم مهیار را به خوبی مهلا می دیدم و حتی به مخالفت‌های مهلا هم برای ازدواج با برادرش هیچ توجهی نمی کردم. از سویی برای رهایی از زندگی در روستا و کارهای سخت و زیادی که در آن جا به عهده ام بود تصمیم گرفتم به همراه مهیار به محضر ثبت ازدواج بروم. این گونه بود که بدون حضور پدر و مادرم و در حالی که مهلا و برادرم مخالف ازدواج مان بودند و قصد داشتند مرا منصرف کنند با اصرار به عقد مهیار درآمدم. مهیار با اجاره اتاقی در حاشیه مشهد مرا به آن جا برد و زندگی مشترک مان را شروع کردیم.
همسرم اجازه نمی داد با خانواده ام رفت و آمد داشته باشم، با این که باردار بودم و به مادرم نیاز بیشتری داشتم ولی مهیار با یک جر و بحث و دعوای ساختگی با پدرو مادرم قطع رابطه کرد و من دوران بارداری ام را به سختی گذراندم تا این که پسرم به دنیا آمد و همسرم با مدارک خودش برای «آراد» شناسنامه گرفت درحالی که من آرزو داشتم به خاطر ازدواج با مرد ایرانی صاحب شناسنامه بشوم اما او هیچ تلاشی برای شناسنامه من نکرد و همین موضوع را مانند چماقی بر سرم می کوبید.
همسرم هر روز در منزل را قفل می کرد و تا بازگشت او ما در خانه زندانی بودیم. مهیار با رفتارها و کارهای غیرمعقولش همواره مرا آزار می داد و اوضاع زندگی ام روز به روز بدتر می شد درحالی که انگار من و دو فرزندم اسیر مهیار شده بودیم. در این شرایط به زندگی سرد و بی روحم ادامه دادم تا این که روزی همسرم فراموش کرد در منزل را قفل کند. من هم به همراه دو فرزندم از خانه فرار کردم و با شرح ماجرا برای برادرم تصمیم گرفتیم از مهیار شکایت کنیم اما همسرم با چرب زبانی و دادن تعهد مرا به خانه برد. برادرم مدام می گفت حرف های همسرت را باور نکن و کار را به قانون بسپار ولی من فکر کردم او به اشتباهاتش پی برده و رفتارش تغییر کرده است. اما همان شب با چاقو به من حمله کرد و کتکم زد تا جایی که زیر مشت و لگدش بیهوش در گوشه ای افتادم. او با نشان دادن زن های بزک کرده که سوار خودرواش بودند و به خاطر ایجاد رابطه با آن ها، مرا عذاب می داد. این گونه بود که کاسه صبرم لبریز شد و دیگر تاب نیاوردم و زمانی که در منزل قفل نبود برای بار دوم فرار کردم و به منزل برادرم رفتم و با طرح شکایتی خواستار حق و حقوقم شدم. حالا هم با این که سومین فرزندم را باردارم، حاضر به زندگی با همسرم نیستم و از سویی هم نمی خواهم سربار خانواده ام باشم به همین خاطر به قانون پناه آورده ام. شایان ذکر است به دستور سرهنگ علایی (رئیس کلانتری میرزاکوچک خان مشهد) این زن و فرزندانش به بهزیستی معرفی شدند.
ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری
خراسان رضوی


نام
ایمیل
توضیحات
Captcha
کد امنیتی
 

اطلاعات تماس

  • تلفن:۰۵۱۳۷۶۵۰۴۵۰
  • فکس:۰۵۱۳۷۶۵۰۴۶۷
  • پست الکترونیک : info@mehrabani.org
  • ادرس : بلوار جانباز - روبه روی پروما - جانباز ۲ - نبش میلاد شمالی ۱۴- پلاک ۳ - واحد ۱

ارسال پیام