عشق جهنمی

دوشنبه ، 11 شهريور 1398

اشتراک گذاری

بازدید


20 سال قبل برای آن که «شیما» را به دست بیاورم دیوانه وار دست به خودکشی زدم به طوری که دیگر نمی خواستم بدون او لحظه ای در این دنیا زندگی کنم اما نمی دانستم این عشق های پوشالی و خیابانی هیچ عاقبتی جز سوءظن و تنفر نخواهد داشت چرا که ارتباط های نامتعارف قبل از ازدواج مانند اسب سرکشی می ماند که عاقبت، سوار را بر زمین می‌کوبد. امروز هم که دخترم روی تخت بیمارستان افتاده است و با مرگ دست و پنجه نرم می کند فهمیدم که...
مرد 40 ساله در حالی که بیان می کرد باورم نمی شود آن نگاه های عاشقانه به چنین نفرتی تبدیل شود، شمع خاطراتش را در کلبه تاریک زندگی اش روشن کرد و با آهی سوزناک به کارشناس اجتماعی کلانتری پنج تن مشهد گفت: از خدمت سربازی که آمدم روزی نگاه های جذاب دختری زیبا مرا میخکوب کرد. آن دختر پرشور که جذابیت های ویژه ای داشت در همسایگی ما زندگی می کرد. در یک نگاه عاشق «شیما» شده بودم و ساعت های زیادی را در کوچه قدم می زدم تا یک بار دیگر از نگاهش سیراب شوم. آرام آرام این عشق خیابانی به اتوبانی دوطرفه تبدیل شد و ارتباط ما با یکدیگر شکل گرفت. از آن روز به بعد «شیما» همه وجودم شده بود. به هر سو می نگریستم، جمال او جلوه گر بود، احساس می کردم او تنها پناهگاه من در تلاطم های زندگی خواهد بود. به همین خاطر تصمیم به ازدواج گرفتم و موضوع را با خانواده ام مطرح کردم اما مخالفت شدید آن ها، آب سردی بود که به رویم ریخته شد. خانواده ام راضی به این ازدواج نمی شدند. من که همه راه ها را بسته می دیدم با یک تصمیم دیوانه وار و احمقانه خودم را از پشت بام یک ساختمان نیمه کاره پایین انداختم و دست به خودکشی زدم ولی خوشبختانه تنها دست و پایم شکست و از این حادثه جان سالم به در بردم. هیچ کس باور نمی کرد آن جوان آرام و سر به زیر این گونه جانش را به خاطر عشق یک دختر فنا کند. بدین ترتیب پدر و مادرم به ازدواج ما رضایت دادند اما هیچ حمایتی از زندگی نوپای من نکردند. بیکار بودم و پولی هم نداشتم به پیشنهاد همسرم مقداری از جهیزیه اش را فروختیم و کارگاه تولیدی کوچکی راه انداختیم. خیلی زود شانس به من رو کرد و کارم رونق گرفت به طوری که در مدت کوتاهی از وضعیت مالی خوبی برخوردار شدم. در همین حال خواسته های همسرم نیز رنگ و بوی دیگری گرفت. میهمانی های شبانه، خریدها و بریز و بپاش هایش شدت گرفته بود. حتی پول های زیادی را صرف جراحی های زیبایی اش می کرد اما بدتر از همه این ماجراها بدبینی شیما نسبت به من بود. چرا که من قبل از ازدواج با او، با دختران دیگری نیز رابطه داشتم و شیما با اطلاع از این موضوع احساس می کرد به او خیانت می کنم. در همین اوضاع و احوال به یکی از دوستان شیما که با ما رفت و آمد داشت پیشنهاد دوستی دادم چرا که احساس می کردم به او علاقه مند شده ام. آن دختر نه تنها بسیار ناراحت شد بلکه موضوع را با همسرم در میان گذاشت از آن روز به بعد زندگی ما به جهنم تبدیل شد، به طوری که در حین دعوا و کتک کاری بسیاری از لوازم منزل را می شکستم. چند روز قبل هم دختر 16 ساله ام هنگامی که ما مشغول دعوا و کتک کاری بودیم دست به خودکشی زد و رگ دستش را برید. حالا هم این دختر تنها رشته باریک زندگی ماست اما این رشته هم دوامی نخواهد داشت چرا که...
ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی


نام
ایمیل
توضیحات
Captcha
کد امنیتی
 

اطلاعات تماس

  • تلفن:۰۵۱۳۷۶۵۰۴۵۰
  • فکس:۰۵۱۳۷۶۵۰۴۶۷
  • پست الکترونیک : info@mehrabani.org
  • ادرس : بلوار جانباز - روبه روی پروما - جانباز ۲ - نبش میلاد شمالی ۱۴- پلاک ۳ - واحد ۱

ارسال پیام